شمس الدين حافظ

133

غزليات حافظ ( فارسى )

49 [ صوفى از پرتو مى راز نهانى دانست ] 1 صوفى از پرتو مى راز نهانى دانست * گوهر هركس ازين لعل توانى دانست 2 قدر مجموعهء گل مرغ سحر داند و بس * كه نه هر كو ورقى خواند معانى دانست 3 آن شد اكنون كه ز افسوس عوام‌انديشم * محتسب نيز درين عيش نهانى دانست 4 عرضه كردم دو جهان بر دل كار افتاده * بجز از عشق تو باقى همه فانى دانست 5 دلبر آسايش ما مصلحت وقت نديد * ورنه از جانب ما دل‌نگرانى دانست 6 سنگ و گل را كند از يمن نظر لعل و عقيق * هر كه قدر نفس باد يمانى دانست 7 اى كه از دفتر عقل آيت عشق آموزى * ترسم اين نكته به تحقيق ندانى دانست 8 مى بياور كه ننازد به گل باغ جهان * هر كه غارتگرى باد خزانى دانست 9 حافظ اين گوهر منظوم كه از طبع انگيخت * اثر تربيت آصف ثانى دانست